امروز
21 تیر 1399 Jul 11 2020

تاثیر باورهای ذهن در معامله

تاثیر باورهای ذهن در معامله

تاثیر باورهای ذهن در معامله

خلاصه:

وقتی برای اولین بار ،چند معامله ی کوچک و سودده در بورس انجام دادیم و این باور در ما شکل گرفت که معامله گری کار بسیار آسانی است،این باور ذهن ما را بر روی ایده ی مقابل آن،یعنی این که معامله گری شاید یکی از سخت ترین کارهای دنیا باشد،می بندد.

تاثیر باورهای ذهن در معامله

هر کدام از این دو عقیده منجر به برداشت های بسیار متفاوتی از محیط می شود و اعمال مبتنی بر آن ها و نتایج آن ها نیز بسیار متفاوت خواهند بود.
یادگیری و اثر آن بر کیفیت تجارب ما
یک روش ساده برای پی بردن به این که آیا نیاز به یادگیری چیزهای جدید برای بهبود عملکرد در محیط خارج دارید یا نه،وجود دارد.کافی است احساسات درونی خود را تحت نظر بگیرید و ببینید چقدر از زندگی خود احساس رضایت می کنید.اگر هیچ گاه احساس عدم تناسب و عدم تعادل بین محیط ذهنی و محیط خارجی شما وجود نداشته باشد،از لحاظ تئوری هیچ دلیلی برای احساس ناامیدی ،ناکامی،پریشانی،استرس یا سرگشتگی وجود ندارد.یعنی خواسته های درونی به طور کامل در بیرون پاسخ داده می شوند که نتیجه ی آن احساس رضایت مندی کامل است.به عبارت دیگر،آن احساسات منفی،تنها نتیجه ی برآورده نشدن خواسته های درونی در محیط خارج یا همان عدم تعادل بین محیط درونی و بیرونی ست.بنابراین،بروز این احساسات منفی دال بر آن است که چیزهایی وجود دارند که ما از آن ها آگاه نیستیم و برای ارتقا سطح رضایت مندی خود باید آن ها را یاد بگیریم.
دانسته های قبلی سد راه دانش جدید می شوند
اذعان به نیاز برای فراگیری چیزهای جدید ،آن طور که به نظر می رسد آسان نیست. در واقع اعتراف به این که چیزهایی را نمی دانیم،یا آن چیزهایی که می دانیم آن طور که باید و شاید موثر نیستند یکی از پارادوکس های زندگی ماست.
چگونه می توانیم بدانیم که چیزی را نمی دانیم،خصوصا وقتی چیزهایی که یاد گرفته ایم جلوی ورود گزینه های دیگر به ذهن را می گیرند؟!
اگر ذهن ما از قبل سوگیری نکرده باشد،معمولا آمادگی کامل داریم تا آنچه که محیط پیش روی ما بگذارد را فرابگیریم.
دلیل بروز  پارادوکس ها در این است که انسان به طور طبیعی مایل نیست که به جمع آوری و دقت نظر دراطلاعاتی بپردازد که با با دانش های قبلی اش،که آن ها را کاملا هم درست می پندارد،در تناقض باشند.
چه راهی برای رسیدن به هدف بهتر از رویارویی با شرایط واقعی موجود، شناسایی چیزهای مورد نیاز برای یادگیری ،اقدام برای یادگیری آنها و اصلاح و بهبود مستمر مسیر در این فرآیند است؟
توهم از این باور ناشی می شود که زیاد از حد می دانیم و می توانیم.به این باور نادرست می رسیم که اطلاعاتی که ما داریم عین حقیقت است و همان اطلاعاتی است که محیط در مورد ما وخودش ارائه می کند و از این رو فعالانه راه سایر اطلاعات مخالف را سد می کنیم.به عبارت دیگر،توهم تفاوت میان دو حالت است،حالتی که هر لحظه را یک نشانگر ارزشمند معرفی می کند که می تواند به ما بگوید که کی هستیم،یعنی چه چیزهایی را هنوز باید یاد بگیریم تا بتوانیم به جلو حرکت کنیم و حالت دومی که می گوید ما در وضعیت فعلی بسیار کامل هستیم و نیازی به فراگیری هیچ چیز دیگری نداریم. مسلما اگر هر یک از ما در حالتی از اطلاعات و توانایی ها بی عیب و نقص بودیم،آن گاه قاعدتا نبایستی از چیزی شکایت کنیم یا برای چیزهایی که بر خلاف برنامه ما پیش می روند مجبور به بهانه تراشی یا توجیه شویم.
هر"باید می بود"،"می توانست باشد"،"کاش اگر..." یا "اگر اینجور می شد" نشانه ای است بر میزان توهمی که خود را به آن سپرده ایم(و خود را درست نشناخته ایم)چون اگر می دانستیم و می توانستیم حتما انجام می دادیم،یعنی در آن لحظه بهترین کار ممکن را بر اساس تمام مولفه هایی که بر درک ما اثر گذاشته اند(اعم از خودآگاه و نیمه خودآگاه)انجام داده ایم و بیش از این دیگر قادر نبوده ایم.بنابراین با رسمیت شناختن"ارزشمندی هر لحظه"همیشه نقطه ی شروع مناسب برای یادگیری چیزهایی که به آن ها نیاز داریم،یا حوزه هایی که باید خود را در آن تقویت کنیم را خواهیم شناخت.پس از شناسایی و انجام کارهای مورد نیاز،می توانیم شرایط را به گونه ای متفاوت درک کنیم و عکس العمل مناسب تری نشان دهیم.
اگر معامله گرفرضی ما بخواهد به یک معامله گر  دائما موفق تبدیل شود،باید به ارتقا ذهنی خود بپردازد.یعنی بفهمد همیشه حق با بازار است،اگر سایه ی ساختار ذهنی خشک و متعصب خود را روی بازار نیندازد،می تواند از این خاصیت خلل ناپذیر بازار استفاده مفیدی کند.باید خود را از ترس از اشتباه کردن برهاند،تا بتواند بازار را از یک دیدگاه کاملا بی طرف مشاهده کند،در غیر این صورت ترس از اشتباه کردن حتما او را به اشتباه خواهد انداخت.هم چنین بایستی برای خودش یک سری قوانین و مقررات راهنما وضع کند و خود را ملزم به رعایت بی چون و چرای آن ها کند.
 هیچ یک از ما دوست ندارد به آنچه که به عنوان نقاط ضعف خود می شناسد ، اعتراف کند.اما این دقیقا همان چیزی است که به آن نیاز داریم تا بتوانیم خود را از آن ها رها نموده رشد کنیم.در غیر این صورت به زندگی بر اساس این توهمات ادامه می دهیم،که مستلزم  صرف انرژی بسیارو گاهی پناه بردن به الکل یا مواد مخدر است تا بتوانیم آن زندگی را سرپا نگه داریم،که در نهایت هم فرو می ریزد و نتیجه ی آن ،چیزی جز همان آگاهی اجباری دردناک نخواهد بود.درد مواجه شدن با واقعیت در محیط درون یا بیرون،از درد مواجه با آگاهی اجباری که در نهایت از سپردن خود به توهم حاصل می شود،بیشتر نیست و فقط می توان گفت که زودتر از آن است.اما اگر با درون خودروبه رو شویم،اولین گام برای شکستن سیکل معیوب نارضایتی و تبدیل آن به سیکل فزاینده ای از موفقیت را برداشته ایم.

ساز و کار رسیدن به هدف
چهار عامل هستند که تعیین می کنند ما تا چه اندازه و با چه درجه ای از رضایت می توانیم به اهدافمان برسیم و نیازهایمان را برآورده کنیم.
عامل اول،میزان توانایی ما درشناخت نیازها و بیان روشن دقیق اهدافمان است.درست است که حس کنجکاوی و جذبه ، نیروهای طبیعی قدرتمندی دردرون ما هستند که حس نیاز را در ما به وجود می آورند و ما را در شرایط عدم توازن قرار می دهند تا برای برآورده کردن آن نیازها اقدام کنیم،اما پس از احساس جذبه و علاقه به یک چیز(یک فعالیت،شخص،یا هرچیز دیگر)در محیط ،معمولا سخت می توان راه های رسیدن به آن را به راحتی مجسم کرد یا طرحی برای آن ریخت،چرا که نیروهای داخلی(در قالب باورها،تداعی ها و خاطرات)می توانند  خیلی مخفیانه به شکلی تدافعی در برابر حرکت به سمت آن عمل کنند.بنابراین همیشه لازم است  رابطه و تضادهای محتمل بین چیزهایی که به آن حس علاقه یا نیاز می کنیم و نیروهای داخلی که دربرابر آن ها ایستادگی می کنند و به آن ها "نه"می گویند راشناسایی کنیم.
دومین عامل موثردر تعیین میزان برآورده شدن نیازهای ما و رسیدن به اهداف ،به میزان شناخت ما ازماهیت نیروهای محیطی که باید با آن ها تعامل کنیم بر می گردد.یعنی عمق شناخت مااز محیط مستقیما با شیوه ی ابراز وجود ما در محیط برای ایجاد نتایج دلخواه متناسب است.
عامل سوم،مقدار مهارت هایی است که برای تعامل با محیط آموخته ایم
و چهارمین عامل،میزان توانایی ما در اجرای این مهارت هاست.



کافه تجارت